یاسر پورهدایت هشجین
چهارشنبه بیستم آذر 1387
بغض نارون ها
(این شعر تصویری از احساسات ، نگرش ها ، بینش ها و دردهایی است که یک
انسان از بدو تولد آن را در برخورد با جامعه اش یا وطنش (هشجین) در یافته
و با گوشت و پوست و استخوان خویش پیوند می زند)
بغض نارون ها
لحضه هاي سرد آغازين طپش هاي تلاطم بارقلبم بود
اولين ساعات مبهوت تنفس بود
ومن درامتدادپلكهاي نيمه بازم چيزها مي ديدم
مادري مي ديدم.
كه لبهاي فروخشكيده ام را آن تلنگرهاي پرمهرش نمي خنداند
ومن يك كوه مي ديدم
كه دستارسفيدي روي زخم كهنه ي پيشانيش مي بست
وگويي داشت با چشمانم سخن مي گفت
ورودي را كه گويي چهره ي زردش گره مي زد سكوتم را
به بغض تيره وننگين
ومشتي آدمكهاي خمارآلود افيوني
به پشت آن حصارچوبي تزويرمي ديدم
چه احساس غريبي بود
دانستم سوالم راجوابي نيست
درآن تكرار ياس آور
همانند گياهي رشد مي كردم
كه شايد پنج سالش بود
وروزي با همان دستان كوچك
چاله اي را درحياط خانه مي كندم
كه ناگه ناله اي ازقلب مجروح زمين برخاست
ومشتي خاك دردآلود گرمش را
درآن تشويش شوم باد بوئيدم
چه احساس شگفتي داشت
همان چيزي كه روزي درفضاي بسته گهواره مي جستم
همان ابهام مشكوكي كه دل را سخت مي آزرد
وامروز ازپس آن فصلهاي خسته ملسلول
دراعماق سطورخاكي تقويم
بيست سالم هست
وگويي من دراين مرز شكفتن بازمي بينم
ولي اين بارمي دانم
چراآن گربه هاي تنبل مسموم
درانبارتوحش
اين چنين معصوم مي ميرند
واجساد کثیف موش های سمی فرهنگ می مانند
و ابری آشنا از دور می پاشد بر اظلاع عزیمت سایه ای سنگین
چرا باران نمی بارد
هوا دلگیر و پر معنی است
و بغض نارون ها در هوایی ساکت و مسکون
چه فریاد حقیر ی داشت
زمین در انتظار بستری نمناک می پوسد
چرا باران نمی بارد؟
و من هر لحظه از آن خاک درد آلود می بویم
و میدانم که روزی در نقاب مخفی این خاک خواهم مرد
ياسر پورهدايت هشجين
بغض نارون ها
لحضه هاي سرد آغازين طپش هاي تلاطم بارقلبم بود
اولين ساعات مبهوت تنفس بود
ومن درامتدادپلكهاي نيمه بازم چيزها مي ديدم
مادري مي ديدم.
كه لبهاي فروخشكيده ام را آن تلنگرهاي پرمهرش نمي خنداند
ومن يك كوه مي ديدم
كه دستارسفيدي روي زخم كهنه ي پيشانيش مي بست
وگويي داشت با چشمانم سخن مي گفت
ورودي را كه گويي چهره ي زردش گره مي زد سكوتم را
به بغض تيره وننگين
ومشتي آدمكهاي خمارآلود افيوني
به پشت آن حصارچوبي تزويرمي ديدم
چه احساس غريبي بود
دانستم سوالم راجوابي نيست
درآن تكرار ياس آور
همانند گياهي رشد مي كردم
كه شايد پنج سالش بود
وروزي با همان دستان كوچك
چاله اي را درحياط خانه مي كندم
كه ناگه ناله اي ازقلب مجروح زمين برخاست
ومشتي خاك دردآلود گرمش را
درآن تشويش شوم باد بوئيدم
چه احساس شگفتي داشت
همان چيزي كه روزي درفضاي بسته گهواره مي جستم
همان ابهام مشكوكي كه دل را سخت مي آزرد
وامروز ازپس آن فصلهاي خسته ملسلول
دراعماق سطورخاكي تقويم
بيست سالم هست
وگويي من دراين مرز شكفتن بازمي بينم
ولي اين بارمي دانم
چراآن گربه هاي تنبل مسموم
درانبارتوحش
اين چنين معصوم مي ميرند
واجساد کثیف موش های سمی فرهنگ می مانند
و ابری آشنا از دور می پاشد بر اظلاع عزیمت سایه ای سنگین
چرا باران نمی بارد
هوا دلگیر و پر معنی است
و بغض نارون ها در هوایی ساکت و مسکون
چه فریاد حقیر ی داشت
زمین در انتظار بستری نمناک می پوسد
چرا باران نمی بارد؟
و من هر لحظه از آن خاک درد آلود می بویم
و میدانم که روزی در نقاب مخفی این خاک خواهم مرد
ياسر پورهدايت هشجين
نوشته شده توسط ragsyas
در 6:2 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
تقیدیم به آقای محمد عبداللهی
(این ترانه را تقدیم می کنم به دوست هنرمند م آقای محمد عبداللهی که بارها
همین ترانه را با صدای بسیار زیبایش بارها برای خلوت تنهائیمان زمزمه کرده
است)
بازم از سفر بخون
توی زندون چشات یه مجرمم یه بی گناه
یه ستاره ام ، اسیر نفس تیره ی ماه
اگه عاشق شدنم یه جرمه پس سفر چیه
پشت تاریکی شب اومدن سحر چیه
اگه من غریبه بودم توی دشت بی نشونت
خودتو شاکی ندون جون من بسته به جونت
دیگه تاریکی شب همدم هر روز منه
قصه ی غصه و غم آه منو سوز منه
متهم کردی منو من دیگه حرفی ندارم
تو زمستون دلم یک روز برفی ندارم
شاهد بی گناهیم اشکای خیس گونه هات
باز م از سفر بخون خوابم بیاد رو شونه هات
یاسر پورهدایت هشجین
بازم از سفر بخون
توی زندون چشات یه مجرمم یه بی گناه
یه ستاره ام ، اسیر نفس تیره ی ماه
اگه عاشق شدنم یه جرمه پس سفر چیه
پشت تاریکی شب اومدن سحر چیه
اگه من غریبه بودم توی دشت بی نشونت
خودتو شاکی ندون جون من بسته به جونت
دیگه تاریکی شب همدم هر روز منه
قصه ی غصه و غم آه منو سوز منه
متهم کردی منو من دیگه حرفی ندارم
تو زمستون دلم یک روز برفی ندارم
شاهد بی گناهیم اشکای خیس گونه هات
باز م از سفر بخون خوابم بیاد رو شونه هات
یاسر پورهدایت هشجین
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:57 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
منجی قصه ها بیا
به آستان خلوتم منجی غصه ها بیا
چقدر گویمت بیا ناجی قصه ها بیا
تو از میان واژه ها شبیه باد گم شدی
صلای آشنای من ، طنین واژه ها بیا
اسیر دست شوم شب مثال حبس یک نفس
ببین که تنگ شد قفس ندای لحظه ها بیا
طلوع ماه بود و عشق من و نسیم و قاصدک
و جمعه های بی نصیب ، حجت گفته ها بیا
چه انجماد بسته ای ، چه پلک های خسته ای
نگاه سبز اطلسی ، شمیم جمعه ها بیا
هجوم اشک بود و من ، غزل غزل صدای غم
پگاه آبی افق ، زلال چشمه ها بیا
آخر بیت هر غزل ، بوی ظهور می دهد
ساحلم و تشنه ی آب ، غایت دیده ها بیا
یاسر پورهدایت هشجین
چقدر گویمت بیا ناجی قصه ها بیا
تو از میان واژه ها شبیه باد گم شدی
صلای آشنای من ، طنین واژه ها بیا
اسیر دست شوم شب مثال حبس یک نفس
ببین که تنگ شد قفس ندای لحظه ها بیا
طلوع ماه بود و عشق من و نسیم و قاصدک
و جمعه های بی نصیب ، حجت گفته ها بیا
چه انجماد بسته ای ، چه پلک های خسته ای
نگاه سبز اطلسی ، شمیم جمعه ها بیا
هجوم اشک بود و من ، غزل غزل صدای غم
پگاه آبی افق ، زلال چشمه ها بیا
آخر بیت هر غزل ، بوی ظهور می دهد
ساحلم و تشنه ی آب ، غایت دیده ها بیا
یاسر پورهدایت هشجین
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:54 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
چراغ خاموش
چراقی سرد و خامشم در این دالان تنهایی
پیام عشق دارم من پس این قاب مینایی
نه یک پروانه دارم من نه یک همدم نه یک مونس
منم یک کنج ویران و نسیمی سرد و شیطانی
شکسته قلب تاریکم میان خلوت شب ها
پریشان از غم هجران در این دریای طوفانی
خزان شد از فراق تو بهار انتظارمن
بیا ای خاطرات من به آن دوران شیدایی
غبار ذلت و خاری فرو پوشانده دامانم
سراپا شکوه دارم من از این دنیای ویرانی
فروزان بود یک روزی همه شب ها از انوارم
ولی افسوس اکنون من به جرم عشق زندانی
اگر روزی شود پیدا که از غم ها رها گردم
خودم را آتش اندازم که شاید باز ، باز آیی
نشسته در کنار هم غم دل را به هم گوییم
چراغ دل بر افروزیم در این دوران تنهایی
یاسر پورهدایت هشجین
پیام عشق دارم من پس این قاب مینایی
نه یک پروانه دارم من نه یک همدم نه یک مونس
منم یک کنج ویران و نسیمی سرد و شیطانی
شکسته قلب تاریکم میان خلوت شب ها
پریشان از غم هجران در این دریای طوفانی
خزان شد از فراق تو بهار انتظارمن
بیا ای خاطرات من به آن دوران شیدایی
غبار ذلت و خاری فرو پوشانده دامانم
سراپا شکوه دارم من از این دنیای ویرانی
فروزان بود یک روزی همه شب ها از انوارم
ولی افسوس اکنون من به جرم عشق زندانی
اگر روزی شود پیدا که از غم ها رها گردم
خودم را آتش اندازم که شاید باز ، باز آیی
نشسته در کنار هم غم دل را به هم گوییم
چراغ دل بر افروزیم در این دوران تنهایی
یاسر پورهدایت هشجین
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:51 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
آیه ی نور
(این شعررا تقدیم می کنم به یکی از معلمان بسیار دلسوز و مهربان سالهای
گذشته ی هشجین آقای کریم مرسلی( هیدج) ، که به جرات سرآغاز تحولات فکری ام
را مدیون ایشان هستم)
آیه ی نور
آسمانی را به چشمت مثل دریا دیده ام
کشف آن مهر و وفا را یک معما دیده ام
در ورای مردم چشمان تو ای نازنین
صد هزاران خوشه ی عقد ثریا دیده ام
ای معلم نام تو بر دفتر مشق وجود
قطره ای شبنم به روی برگ مینا دیده ام
پند هایت بوی حکمت می دهد بوی امید
هر نفس را من ز انفاست مسیحا دیده ام
قامتت را در کنار تخت تاریک کلاس
نور ماهی در شب تاریک و سودا دیدهام
از الف بای تو من درس وفا آموختم
پشت قاب عینکت هم من خدا را دیده ام
نقش زیبایت ز دل هرگز نخواهم کرد پاک
کرچه نقشت تا ابد جاوید و برپا دیده ام
ای معلم ای تو معنای همه آیات نور
در تو من تفسیر ن و والقلم را دیده ام
میم تو مهر و محبت عَین تو عیِن صفا
لام و میم دیگرت را هم مصما دیده ام
ساحلم در انتظار موجی از دریای تو
وسعت دریای علمت را چه پهنا دیده ام
یاسر پورهدایت هشجین
آیه ی نور
آسمانی را به چشمت مثل دریا دیده ام
کشف آن مهر و وفا را یک معما دیده ام
در ورای مردم چشمان تو ای نازنین
صد هزاران خوشه ی عقد ثریا دیده ام
ای معلم نام تو بر دفتر مشق وجود
قطره ای شبنم به روی برگ مینا دیده ام
پند هایت بوی حکمت می دهد بوی امید
هر نفس را من ز انفاست مسیحا دیده ام
قامتت را در کنار تخت تاریک کلاس
نور ماهی در شب تاریک و سودا دیدهام
از الف بای تو من درس وفا آموختم
پشت قاب عینکت هم من خدا را دیده ام
نقش زیبایت ز دل هرگز نخواهم کرد پاک
کرچه نقشت تا ابد جاوید و برپا دیده ام
ای معلم ای تو معنای همه آیات نور
در تو من تفسیر ن و والقلم را دیده ام
میم تو مهر و محبت عَین تو عیِن صفا
لام و میم دیگرت را هم مصما دیده ام
ساحلم در انتظار موجی از دریای تو
وسعت دریای علمت را چه پهنا دیده ام
یاسر پورهدایت هشجین
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:45 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
ماه و سیب
حیاط خانه ی ما
درخت کوچک سیبی داشت
که در سحرگاه یک روز پائیزی
وقتی که باد وول می خورد در ذهن پریشان برگ ها
از لابه لای شاخه های لرزانش
افتاد سیبی سرخ...!
آنگاه که اندوه جدایی به سروقت خیالم می رفت
شب بود...
و به جای سیب ...
ماه روئیده بود....!
درخت کوچک سیبی داشت
که در سحرگاه یک روز پائیزی
وقتی که باد وول می خورد در ذهن پریشان برگ ها
از لابه لای شاخه های لرزانش
افتاد سیبی سرخ...!
آنگاه که اندوه جدایی به سروقت خیالم می رفت
شب بود...
و به جای سیب ...
ماه روئیده بود....!
شعر از آقای یاسر پورهدایت هشجین(هنرمند خوش ذوق و با احساس هشجین)
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:33 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
باران عشق
باران عشق
سکوتی داشت آن شب
بارا ن ؟ نه شاید عشق می بارید
و او آن شب غذا ؟ نه شاید قلب خود را می پخت
چه خوب یادم هست که آهنگی دلش را سخت می سوزاند
واو آن شب پیازی خرد می کرد و شاید عقده ای
واو بر پیاز می نگریست و بر چیز دیگری می گریست
چه بهانه ای داشت چشمانش
شاید در فراق لاله ای ناله می کرد
سروده یاسر پورهدایت هشجین
سکوتی داشت آن شب
بارا ن ؟ نه شاید عشق می بارید
و او آن شب غذا ؟ نه شاید قلب خود را می پخت
چه خوب یادم هست که آهنگی دلش را سخت می سوزاند
واو آن شب پیازی خرد می کرد و شاید عقده ای
واو بر پیاز می نگریست و بر چیز دیگری می گریست
چه بهانه ای داشت چشمانش
شاید در فراق لاله ای ناله می کرد
سروده یاسر پورهدایت هشجین
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:24 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
شعری از یاسر پورهدایت هشجین
(این شعر را برای سالگرد شهادت دکتر عزیزالله پورهدایت سروده ام، روحش شاد و یادش گرامی باد)
باز به انزوای کوچه های عشق می کشانی ام
شبی شبیه این غزل به سوگ واژه می نشانی ام
تو ماه بودی و شکنج زلف های باد
شکست شب نمای چشم های کهکشانی ام
شبی که اشک های تو به خون خاک تشنه بود
گرفت صبح آرزو سراغ دشت بی نشانی ام
به خاک بوسه می زدی چو لاله های باژگون
هنوز زخمه ایست غم به قلب خون فشانی ام
نشسته ام به سایبان سبز شاخه های عشق
تو از زلال چشمه های صبح می چشانی ام
هنوز قلب یاس ها به خون عشق می تپد
نوشته ای که باز من به عزم جان فشانی ام
باز به انزوای کوچه های عشق می کشانی ام
شبی شبیه این غزل به سوگ واژه می نشانی ام
تو ماه بودی و شکنج زلف های باد
شکست شب نمای چشم های کهکشانی ام
شبی که اشک های تو به خون خاک تشنه بود
گرفت صبح آرزو سراغ دشت بی نشانی ام
به خاک بوسه می زدی چو لاله های باژگون
هنوز زخمه ایست غم به قلب خون فشانی ام
نشسته ام به سایبان سبز شاخه های عشق
تو از زلال چشمه های صبح می چشانی ام
هنوز قلب یاس ها به خون عشق می تپد
نوشته ای که باز من به عزم جان فشانی ام
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:20 | لینک ثابت
•
چهارشنبه بیستم آذر 1387
اولین شماره نشریه مهر
اولین شماره نشریه مهر منتشر شد
در این شماره می خوانیم:
هشجین در ابتدای مسیر شهری شدن
نقش مهاجرت در عقب ماندگی
تاسیس کانون فرهنگی خورش رستمی های مقیم تهران
برق رفتگی و دررفتگی برقی
و ...
دریافت نشریه
نوشته شده توسط ragsyas
در 5:9 | لینک ثابت
•

